۰۱:۱۴

۱۴۰۵/۰۵/۱۴

سایت آماده خبری

۰۱:۱۴

۱۴۰۵/۰۵/۱۴

پایگاه خبری آوای پورسینا

سنگ‌های سیاه مهمان قدیمی یک خانواده » پورسینا نیوز

به گزارش خبرنگار نگین حاشیه،

سنگ‌های سیاه مهمان قدیمی یک خانواده

به گزارش خبرنگار پورسینانیوز، هنوز چند قدم بیشتر از درِ ورودی فاصله نگرفته‌ام که گرد سفیدرنگی روی لباس مشکی‌ام می‌نشیند. ذرات ریز و معلق زیر نور لامپ‌ها آرام در هوا شناورند. گردی که روی زمین، میزها، قفسه‌ها و حتی لبه پنجره‌ها نشسته، انگار سال‌هاست جزئی از این کارگاه شده‌است. بوی سنگِ تراش‌خورده با صدای یکنواخت دستگاه‌ها در هم آمیخته است و اولین تصویری را می‌سازد که از اینجا در ذهنم می‌ماند.

طبقه اول بیشتر شبیه انباری است؛ گوشه‌ای پر از سنگ‌های خام، ظرف‌های نیمه‌تمام و کارتن‌هایی که منتظرند راهی شهر‌های دیگر شوند. چند پله پایین‌تر، به فضای اصلی کارگاه می‌رسم. اولین چیزی که نگاهم را می‌دزدد، شمشیر بزرگ شبیه‌سازی‌شده «ذوالفقار» است که روی دیوار نصب شده و دسته بلند آن سراسر با نقش‌های اسلیمی و گل‌های برجسته پوشیده شده‌است.

کمی آن‌طرف‌تر، برج ایفل سنگی به چشم می‌خورد. نیمی از بدنه‌اش سفید مانده و نیم دیگرش زیر دست قلم‌زن‌های کارگاه پر از نقش و نگار شده‌است. روی قفسه‌ها هم هاون‌های سنگی، دیزی‌ها، کاسه‌ها، بشقاب‌ها، گلدان‌ها و سماور‌ها چیده شده‌اند.

اینها حاصل ساعت‌ها تلاش، صبر و حوصله خانواده قلم‌زن محله پورسیناست. اعضای خانواده سنگ‌های سخت مشکی را تراش می‌دهند، سنباده می‌کشند و روی آنها این نقوش پرجزئیات را ترسیم می‌کنند.

مهدی قومی سنگ‌ها را در کارگاهی جدا تراش می‌دهد و تبدیل به سماور، دیزی، شکلات‌خوری و… می‌کند و بعد به کارگاه قلم‌زنی همسر و دخترانش منتقل می‌کند تا اینجا مرحله نهایی را طی کنند. آنها سال‌هاست که درکنار هم این شغل خانوادگی را پیش می‌برند.

آغاز مسیر از دل کوه

وسط کارگاه، الهام ملایی، هاون سنگی مشکی‌رنگی را روی پاهایش نگه داشته‌است. فرز انگشتی را با اطمینان در دست گرفته و نوک باریک دستگاه با سرعت روی سطح سنگ حرکت می‌کند. صدای ظریف ساییده‌شدن سنگ در فضا می‌پیچد و هرجا که دستگاه از روی هاون عبور می‌کند، خطی سفید روی زمینه سیاه ظاهر می‌شود؛ خط‌هایی که ابتدا بی‌شکل و بی‌معنا هستند، اما چند دقیقه بعد، آرام‌آرام گل و برگ می‌شوند.

کنار او، دختر شانزده‌ساله‌اش، المیرا، بی‌آنکه سرش را بالا بیاورد، مشغول قلم‌زدن روی ظرف دیگری است. سکوت بین مادر و دختر عجیب نیست؛ انگار سال‌هاست زبان مشترکشان همین صدای قلم و سنگ شده‌است.

همسر الهام، مهدی قومی، در کارگاه حضور ندارد. او چند خیابان آن‌طرف‌تر، در کارگاه سنگ‌تراشی، قطعه‌های سنگ را تراش می‌دهد تا به شکل دیزی، هاون، بشقاب و کاسه درآید و بعد به اینجا برسد؛ جایی که سنگ‌های خام، لباس زیبایی به تن می‌کنند.

مسیر این ظرف‌ها از دل کوه آغاز می‌شود. از دامنه‌های جنوبی مشهد، حوالی بولوار نماز و تپه سلام؛ جایی که سال‌هاست سنگی به نام سنگ سرپانتین از دل زمین بیرون می‌آید. سنگی تیره‌رنگ با بافتی خاص که به خاطر مقاومت و انتقال یکنواخت گرما، سال‌هاست برای ساخت ظروف سنگی استفاده می‌شود.

تکه‌های بزرگ سنگ، بعد از استخراج، به کارگاه سنگ‌تراشی می‌رسد. آنجا با تیغه دستگاه‌ها، آرام‌آرام شکل می‌گیرد؛ اضافه‌هایش تراشیده می‌شود، دهانه ظرف باز می‌شود، دیواره‌ها نازک می‌شود و درنهایت، ظرفی خاکستری‌رنگ و کاملا ساده به شکل سماور، گلدان، بشقاب و… آماده می‌شود تا به این کارگاه برسد.

داستان شکلات‌خوری و روز خواستگاری

فرز انگشتی با سرعت روی هاون می‌رقصد. الهام ملایی حتی لحظه‌ای مکث نمی‌کند. همه‌چیز از حفظ و از ذهنش به نوک دستگاه منتقل می‌شود. می‌گوید: این خطوط ساده را با فرز ترسیم می‌کنیم و بعد با ابزار دستی سطح سنگ را تراش می‌دهیم.

می‌پرسم که چطور این‌قدر فرز و دقیق کار می‌کند. می‌گوید: سال‌ها که این کار را انجام بدهی، دیگر دستت خودش از حفظ روی سنگ حرکت می‌کند. گل‌ها یکی‌یکی از دل سنگ بیرون می‌آیند. شاخه‌ها به هم می‌پیچند و پیچک‌ها دور هم انجام می‌دهد. اگر کسی نداند، تصور می‌کند ابتدا طرح را روی سنگ کشیده‌اند، اما هیچ خبری از مداد و الگو نیست.

الهام پنج‌سال است که این کارگاه را راه انداخته؛ کارگاهی که امروز تقریبا همه کارهایش را همراه دخترهایش می‌چرخاند. اما خودش روزی هیچ شناختی از این هنر نداشت. به سال‌های دور برمی‌گردد و همه‌چیز را تعریف می‌کند: هجده‌سالم بود که مهدی برای خواستگاری آمد. کنار گل و شیرینی، یک شکلات‌خوری سنگی قلم‌زنی‌شده هم آورده بود. راستش همان موقع چشمم را گرفت. بیشتر از هر چیز دیگری همان ظرف را نگاه می‌کردم. اصلا نمی‌دانستم چطور روی سنگ چنین نقش‌هایی ایجاد می‌کنند.

بعد ازدواج، چند‌ماه بیشتر طول نکشید که اصول اولیه قلم‌زنی را از همسرش یاد گرفت. از همان روز‌ها کنار او نشست، قلم به دست گرفت، اشتباه کرد، دوباره شروع کرد و کم‌کم، دستش با سنگ آشنا شد.

حالا دیگر نه‌فقط همکار همسرش، بلکه یکی از ستون‌های اصلی این کارگاه خانوادگی است: ابتدای کار اشتباه زیاد داشتم و وقتی خطی را اشتباه روی سنگ بکشی، دیگر امکان پاک‌کردنش را نداری. من اشتباه می‌کردم، اما همسرم با صبر و حوصله از نو همه‌چیز را به من یاد می‌دادو همین باعث پیشرفتم شد.

پدرم استاد این کار بود

مهدی قومی، درست همان لحظه، چند ظرف تازه را از ماشین پایین می‌آورد و وارد کارگاه می‌شود. ظرف‌ها را روی زمین می‌گذارد. پس‌از دقایقی نفس‌گرفتن، از او می‌خواهم که او هم داستان آشنایی‌اش با این هنر را تعریف کند؛ «تا چشم باز کردم، این گرد سفید در ریه‌هایم بود! پدرم استاد این کار بود و من وردستش همه چیز را یاد می‌گرفتم. پدرم (علی قومی) را در مشهد همه می‌شناسند.

خودش هم این هنر را از پدرش در تربت حیدریه یاد گرفته بود. ما سال‌ها یک کارگاه خانوادگی سمت شهرک شهید باهنر داشتیم. من و برادرهایم کنار پدر کار می‌کردیم و تنها فرزندش که در این کار ماند، من بودم. بعد ازدواج تصمیم گرفتم مستقل شوم و کار خودم را راه بیندازم.»

الهام ملایی ادامه حرف همسرش را می‌گیرد و از روز‌های بعد ازدواج می‌گوید: اوایل ازدواج، همه کار‌ها را داخل خانه انجام می‌دادیم. یک اتاق خانه شده بود کارگاه. صبح که کار را شروع می‌کردیم، تا شب، گرد سنگ روی همه‌چیز می‌نشست؛ روی مبل، فرش، ظرف‌ها و حتی لباس‌های داخل کمد. هر‌قدر هم تمیز می‌کردیم، دوباره همه جا سفید می‌شد.

 

چالش‌های قلم‌زنی

حالا آن روز‌ها گذشته است و پنج سالی می‌شود که این خانواده کارگاهی مستقل اجاره کرده‌اند؛ جایی که هرچند هنوز گرد سفید سنگ در هوا معلق است، دست‌کم دیگر خانه‌شان از آن ابر دائمی گردوغبار در امان مانده‌است.

امروز علاوه‌بر زن و شوهر، دختر‌های این خانواده نیز پای کار هستند. الناز امروز اینجا نیست و المیرا، کوچک‌ترین عضو خانواده

تصویر خبرنگار: مهدی چراغی سردبیرارشد
خبرنگار: مهدی چراغی سردبیرارشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو