۱۹:۳۸

۱۴۰۵/۰۶/۱۸

سایت آماده خبری

۱۹:۳۸

۱۴۰۵/۰۶/۱۸

پایگاه خبری آوای پورسینا

فرانسیس فوکویاما: راست آمریکا کاملاً از مسیر خارج شده است

به گزارش خبرنگار نگین حاشیه،

فرانسیس فوکویاما، نظریه‌پرداز سیاسی آمریکایی که با مقاله مشهور «پایان تاریخ؟» در سال ۱۹۸۹ به شهرت جهانی رسید، در گفت‌وگویی تازه با نشریه «ژاکوبن» از تحولات فکری راست آمریکا، ترامپیسم، افول اعتماد به دولت، بحران دموکراسی لیبرال، جنگ آمریکا با ایران و تغییر جایگاه طبقه کارگر در سیاست ایالات متحده سخن گفته است. فوکویاما که زمانی در دولت رونالد ریگان به‌عنوان مشاور جمهوری‌خواه فعالیت می‌کرد و عضو مؤسسه رَند بود، اکنون خود را ــ با ملاحظاتی ــ یک «سوسیال‌دموکرات کلاسیک» می‌داند. او معتقد است بخش مهمی از راست جدید آمریکا «کاملاً از مسیر خارج شده» و ترامپیسم نیز برخلاف تلاش برخی نظریه‌پردازان محافظه‌کار، بیش از آنکه یک دکترین منسجم باشد، بازتاب شخصیت و روان‌شناسی شخص دونالد ترامپ است.

فوکویاما در مقاله مشهور «پایان تاریخ؟» که در سال ۱۹۸۹ منتشر شد، استدلال کرده بود سرمایه‌داری دموکراتیک لیبرال تنها نظام سیاسی و اقتصادی ماندگار است و کشورهایی که به آن نزدیک نشوند، در نهایت به‌سوی ناکارآمدی خواهند رفت. او سه سال بعد در کتاب پایان تاریخ و آخرین انسان، در عین دفاع از دموکراسی لیبرال، هشداری مهم مطرح کرد: ثبات و آرامش این نظام ممکن است میل انسان به مبارزه، قهرمانی و به‌رسمیت‌شناخته‌شدن را ارضا نکند.

فوکویاما در خاطرات جدید خود با عنوان در قلمرو آخرین انسان، ولادیمیر پوتین و دونالد ترامپ را نمونه رهبرانی معرفی می‌کند که محدودیت‌های دموکراسی لیبرال را نمی‌پذیرند و در پی بازگشت به جهانی هستند که در آن درگیری، قدرت و قهرمانی نقش برجسته‌تری دارد.

 

فوکویاما می‌گوید در دوران تحصیل در دانشگاه کرنل، تحت تأثیر آلن بلوم و دیگر شاگردان لئو اشتراوس قرار گرفت. اشتراوس معتقد بود نسبی‌گرایی متفکرانی مانند نیچه و هایدگر، سنت فلسفی غرب را به بن‌بست رسانده است؛ در حالی که یک جامعه برای حفظ تعهدات اخلاقی خود به امکان داوری عقلانی درباره مفاهیمی مانند خیر، شر، عدالت و خوشبختی نیاز دارد.

فوکویاما نیز برای بررسی این مسائل به آثار افلاطون و ارسطو روی آورد، هرچند در همان دوره در تظاهرات ضدجنگ ویتنام نیز شرکت می‌کرد. او اکنون می‌گوید شاخه موسوم به «ساحل غربی» مکتب اشتراوس که با مؤسسه کلرمونت پیوند دارد، «کاملاً از مسیر خارج شده است».

چهره‌هایی مانند مایکل آنتون به حامیان سرسخت ترامپ تبدیل شده‌اند و پاتریک دنین نیز خواهان نوعی بازگشت به جامعه‌ای پیشا‌روشنگری و متحد حول یک آیین محافظه‌کار کاتولیکی است؛ تصوری که از نگاه فوکویاما در جهان سال ۲۰۲۶ کاملاً ناممکن است. با وجود این تحولات، فوکویاما همچنان خود را یک «لیبرال کلاسیک» می‌داند و معتقد است دموکراسی لیبرال همچنان تنها روش عملی برای اداره جوامع مدرن است.

به باور فوکویاما، بخشی از راست جدید آمریکا از ملی‌گرایانی تشکیل شده است که نوعی تعصب آمریکایی را در قالب زبان فلسفی عرضه می‌کنند. گروه دیگری نیز پس از مشاهده قدرت سیاسی ترامپ، به شکلی فرصت‌طلبانه به او پیوستند و طی یک دهه تلاش کردند برای ترامپیسم یک مبنای روشنفکرانه و نظری ایجاد کنند.

اما فوکویاما اساساً ترامپیسم را یک دکترین منسجم نمی‌داند. از نظر او، ترامپیسم بیش از هر چیز بازتاب روان‌شناسی شخصی دونالد ترامپ است. به همین دلیل نیز او تلاش افرادی مانند پیتر تیل و جی‌دی ونس برای تبیین ترامپیسم با زبان فلسفی، ایدئولوژیک یا مذهبی را چندان جدی نمی‌گیرد.

 

فوکویاما بخشی از ائتلاف اولیه ترامپ را متشکل از کارگرانی می‌داند که در مناطق صنعتی روبه‌افول، شغل و امنیت اقتصادی خود را از دست داده بودند.

حزب دموکرات از «توافق تجارت آزاد آمریکای شمالی» و دیگر برنامه‌های آزادسازی تجارت حمایت کرد و ورود چین به سازمان تجارت جهانی نیز به از بین رفتن چند میلیون شغل تولیدی در آمریکا انجامید؛ در حالی که دموکرات‌ها اقدام کافی برای کمک به کارگرانی که از این تحولات آسیب دیدند، انجام ندادند. در همین حال، رهبری حزبی که از دهه ۱۹۳۰ پایگاه اصلی خود را در میان طبقه کارگر یافته بود، به‌تدریج به دست متخصصان و تحصیل‌کردگان دانشگاهی افتاد؛ گروهی که از نظر زبان، فرهنگ و سبک زندگی فاصله محسوسی با بخش‌هایی از طبقه کارگر داشتند.

فوکویاما می‌گوید این شکاف به‌ویژه در مسئله مهاجرت آشکار شد، زیرا بسیاری از کارگران با سیاست‌هایی که به «مرزهای باز» نزدیک بود، موافق نبودند.

 

فوکویاما برجسته‌شدن مطالباتی مانند «مرزهای باز» یا «لغو پلیس» در میان بخش‌هایی از حزب دموکرات را نتیجه ضعف رهبری این حزب می‌داند. به گفته او، حزب دموکرات از ده‌ها گروه کوچک و سازمان‌یافته تشکیل شده بود که هرکدام نماینده مجموعه‌ای از مطالبات محیط‌زیستی‌ها، سیاه‌پوستان، مهاجران، افراد دارای معلولیت و دیگر گروه‌ها بودند.

سیاست‌مداران دموکرات نیز احساس می‌کردند نمی‌توانند در برابر خواسته‌های هیچ‌یک از این گروه‌ها مقاومت کنند.

از نظر فوکویاما، حزب به رهبری نیاز داشت که بتواند اولویت‌بندی کند و صریحاً بگوید برآورده‌کردن هم‌زمان همه مطالبات ممکن نیست. در داخل حزب دموکرات نیز رقابتی میان جناحی مانند برنی سندرز، با تمرکز بر برابری اقتصادی، و جناحی که بیشتر بر سیاست هویتی تأکید داشت شکل گرفت.

فوکویاما بازگشت دوباره چپ به تمرکز بر مسائل اقتصادی و معیشتی را تحولی مثبت ارزیابی می‌کند.

 

بخش دیگری از گفت‌وگو به تلاش دولت ترامپ برای تمرکز بیشتر قدرت اجرایی و احیای نوعی «نظام غنایم» در ساختار اداری آمریکا اختصاص دارد. افرادی مانند راسل ووت، رئیس دفتر مدیریت و بودجه، بوروکراسی دائمی آمریکا را مجموعه‌ای از ایدئولوگ‌های چپ می‌دانند که در برابر خواست مردم پاسخ‌گو نیستند. فوکویاما این نگرش را نتیجه نوعی «نفرت غیرعقلانی از دولت» می‌داند.

در قرن نوزدهم، کارکنان دولت فدرال عمدتاً در ازای حمایت سیاسی منصوب می‌شدند. اما ترور جیمز گارفیلد، رئیس‌جمهور آمریکا، در سال ۱۸۸۱ به دست فردی که به‌دنبال یک منصب دولتی بود، زمینه تصویب قانون پندلتون در سال ۱۸۸۳ را فراهم کرد. این قانون پایه‌های خدمات کشوری حرفه‌ای، غیرحزبی و مبتنی بر شایستگی را ایجاد کرد.

 

با گسترش دولت آمریکا از دهه ۱۹۳۰، تخصص اداری اهمیت بسیار بیشتری پیدا کرد. فوکویاما تأکید می‌کند نهادهایی مانند مراکز کنترل و پیشگیری از بیماری‌ها، اداره هوانوردی فدرال، ناسا و فدرال‌رزرو را نمی‌توان صرفاً با وفاداران سیاسی و حزبی اداره کرد.

دولت مدرن به پزشکان، دانشمندان، مهندسان و اقتصاددانانی نیاز دارد که دانش و تجربه تخصصی داشته باشند. اما از نگاه او، بخش بزرگی از راست جدید اهمیت این تخصص را درک نمی‌کند. این مسئله با گسترش اینترنت نیز تشدید شده است؛ فضایی که نظریه‌های توطئه را تقویت کرده و برای نمونه، ادعاهایی مانند مرگبارتر بودن واکسن کرونا نسبت به خود بیماری را رواج داده است.

فوکویاما در عین حال قبول دارد که بوروکراسی آمریکا در مواردی بیش از حد سخت و غیرانعطاف‌پذیر شده است. او معتقد است اتحادیه‌های بخش عمومی گاهی تنبیه یا اخراج کارکنان ناکارآمد را بسیار دشوار کرده‌اند. اما از دید او، وجود چنین مشکلاتی حمله همه‌جانبه به تخصص، بوروکراسی حرفه‌ای و خدمات عمومی بی‌طرف را توجیه نمی‌کند.

او همچنین تأکید می‌کند که چپ آمریکا نیز در شکل‌گیری بی‌اعتمادی عمومی نسبت به دولت نقش داشته است. ترقی‌خواهان در گذشته پروژه‌هایی مانند اداره دره تنسی، سد هوور و اداره پیشرفت کارها را نماد توانایی دولت در ایجاد توسعه و پیشرفت می‌دانستند. اما از دهه ۱۹۶۰، با ظهور «جنبش منافع عمومی» به رهبری افرادی مانند رالف نیدر، بخش‌هایی از چپ دولت را نهادی معرفی کردند که تحت کنترل شرکت‌های بزرگ قرار گرفته است.

به اعتقاد فوکویاما، این نوع بدبینی به دولت در نهایت با دشمنی تاریخی راست آمریکا با دولت هم‌جهت شد.

 

فوکویاما از هدف جنبش موسوم به «وفور» حمایت می‌کند؛ جریانی که می‌خواهد دولت بار دیگر به‌عنوان نیرویی برای ایجاد تغییر، توسعه و ساخت زیرساخت دیده شود. او می‌گوید کربن‌زدایی اقتصاد صرفاً از طریق جنبش‌های محلی امکان‌پذیر نیست و نیازمند اقدام فعال دولت برای ساخت خطوط انتقال برق و حمایت از منابع انرژی جایگزین است. در عین حال، سرمایه و دولت هر دو باید همچنان تابع قواعد ضروری ایمنی و زیست‌محیطی باشند.

فوکویاما به نمونه‌هایی از پیچیدگی بیش از حد مقررات اشاره می‌کند: مقررات خرید فدرال برای خرید حتی یک میز یا رایانه ممکن است صدها صفحه باشد و ارزیابی‌های زیست‌محیطی نیز گاهی به هزاران صفحه می‌رسند و پنج تا ده سال به طول می‌انجامند. از نظر او، هدف این قوانین ضروری و مشروع است، اما شیوه اجرای آنها باید ساده‌تر، سریع‌تر و انعطاف‌پذیرتر شود.

 

فوکویاما در ادامه درباره گسترش اختیارات قوه مجریه در آمریکا هشدار می‌دهد. از نگاه او، سازوکار کنترل و توازن دو کارکرد هم‌زمان دارد: از یک‌سو جامعه را در برابر اقتدارگرایی ترامپ محافظت می‌کند و از سوی دیگر، توان دولت‌های مترقی برای اجرای سریع برنامه‌های خود را نیز محدود می‌سازد.

باراک اوباما برنامه داکا و جو بایدن طرح بخشودگی بدهی دانشجویان را از طریق فرمان اجرایی پیش بردند، زیرا نتوانسته بودند این برنامه‌ها را در کنگره به تصویب برسانند.

فوکویاما هشدار می‌دهد اگر در سال ۲۰۲۸ یک رئیس‌جمهور مترقی به قدرت برسد، ممکن است وسوسه شود از اختیارات گسترده‌ای استفاده کند که ترامپ در دوران ریاست‌جمهوری خود ایجاد کرده است. اما او تأکید می‌کند حتی اگر استفاده از این اختیارات بتواند اهداف سیاسی مطلوبی را سریع‌تر محقق کند، حفظ حاکمیت قانون باید در اولویت قرار گیرد.

 

فوکویاما برای توضیح رفتار ترامپ بار دیگر به مفهوم یونانی «تیموس» بازمی‌گردد؛ مفهومی که به میل انسان برای کسب احترام، منزلت و به‌رسمیت‌شناخته‌شدن اشاره دارد. او ترامپ را فردی سرشار از رنجش، احساس آزار، تحقیرشدگی و میل به انتقام توصیف می‌کند.

به گفته فوکویاما، زمانی که باراک اوباما در ضیافت خبرنگاران کاخ سفید ترامپ را مورد تمسخر قرار داد، ترامپ احساس کرد تحقیر شده است.

او درباره ولادیمیر پوتین نیز به اتفاق مشابهی اشاره می‌کند: پوتین از این سخن اوباما که روسیه را نه یک قدرت جهانی بلکه یک «قدرت منطقه‌ای» توصیف کرده بود، به‌شدت خشمگین شد. از نظر فوکویاما، بخشی از رفتار سیاسی هر دو رهبر را می‌توان تلاشی برای اثبات اشتباه کسانی دانست که آنها را جدی نگرفته یا تحقیر کرده بودند.

 

در حوزه سیاست خارجی، فوکویاما جنگ آمریکا با ایران را محصول یک راهبرد منسجم مانند واقع‌گرایی یا انزواطلبی نمی‌داند. او می‌گوید ترامپ پس از دستگیری نیکلاس مادورو متوجه شد تا چه اندازه می‌تواند از قدرت نظامی آمریکا استفاده کند و سپس کشورش را وارد جنگی «غیرضروری» با ایران کرد. از نگاه فوکویاما، ترامپ فرایند معمول تصمیم‌گیری در سیاست خارجی آمریکا را کنار گذاشت؛ فرایندی که با وجود اشتباهات بزرگی مانند جنگ عراق، دست‌کم پیامدهای اقتصادی جنگ، واکنش احتمالی دشمن و تأثیر آن بر متحدان ایالات متحده را بررسی می‌کرد.

 

فوکویاما می‌گوید بسیاری از کارشناسان امنیت ملی آمریکا می‌توانستند پیشاپیش هشدار دهند که ایران در واکنش به یک حمله مستقیم، برای بستن تنگه هرمز تلاش خواهد کرد؛ زیرا این مسیر مهم‌ترین اهرم فشار تهران محسوب می‌شود. اما به گفته او، ترامپ عمدتاً به استیو ویتکاف، جرد کوشنر و حلقه کوچکی از افراد هم‌نظر خود گوش داد.

فوکویاما می‌پذیرد که چرخش راهبردی آمریکا به آسیا و همچنین مخالفت جمهوری‌خواهان با توافق هسته‌ای ایران را می‌توان از منظر واقع‌گرایی در سیاست خارجی توضیح داد. با این حال، او معتقد است شیوه خاص تصمیم‌گیری ترامپ، بیش از آنکه از یک نظریه سیاسی یا راهبرد مشخص ناشی شود، محصول شخصیت اوست.

 

فوکویاما تضعیف اتحادیه‌های کارگری را نیز یکی از عوامل مهم تغییر حزب جمهوری‌خواه و ساختار سیاسی آمریکا می‌داند.

در دموکراسی‌های غربی دهه‌های ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰، نیروی کار سازمان‌یافته بخشی مؤثر از فرایند تصمیم‌گیری عمومی بود.به گفته او، این الگو همچنان در کشورهایی مانند آلمان و کشورهای اسکاندیناوی وجود دارد؛ جایی که شرکت‌ها و اتحادیه‌ها درباره موضوعاتی مانند دستمزدها و شرایط کار مذاکره می‌کنند.

در آمریکا نیز شرکت‌های بزرگ خودروسازی برای دهه‌ها با اتحادیه کارگران خودروسازی همکاری داشتند، اما رونالد ریگان جایگاه نیروی کار سازمان‌یافته را به‌شدت تضعیف کرد.

 

فوکویاما در نهایت خود را «سوسیال‌دموکرات کلاسیک» معرفی می‌کند. به باور او، اقتصاد بازار برای یک جامعه مدرن ضروری است، اما این اقتصاد باید به‌دقت تنظیم و کنترل شود و میزانی از بازتوزیع ثروت نیز وجود داشته باشد.

از نگاه فوکویاما، اگر اقتصاد بازار بدون تنظیم مناسب و بازتوزیع ثروت رها شود، ثبات نظام سیاسی نیز در بلندمدت از بین خواهد رفت. او این مدل را فرمول موفق بخش بزرگی از دوران پس از جنگ جهانی دوم می‌داند.

با این حال، فوکویاما در برخی مسائل فرهنگی، به‌ویژه در مخالفت با سیاست هویتی، همچنان خود را به برخی مواضع محافظه‌کاران نزدیک‌تر می‌بیند.

 

تصویر خبرنگار: مهدی چراغی سردبیرارشد
خبرنگار: مهدی چراغی سردبیرارشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو