به گزارش خبرفوری، باستانشناسان با صحنهای مواجه شدند که گویی مستقیما از دل داستانهای گوتیک بیرون آمده بود: جسد زنی جوان با یک داس زنگزده بر گلو و قفلی سهگوش بر انگشت شست پای چپ. اکنون، پس از دو سال تحقیق، تیمی از دانشمندان به سرپرستی داریوس پولینسکی از دانشگاه نیکلاس کوپرنیک، نخستین بررسی علمی و نظاممند خود را درباره این زن که «زوشا» نامیده شده، منتشر کردهاند تا پرده از راز هراس چهارصدساله اهالی این منطقه بردارند.
گورستان طردشدگان
کاوشهای این منطقه که از سال ۲۰۰۵ آغاز شده، تا به امروز ۱۰۱ گور را آشکار کرده است. نکته کلیدی اینجاست: این محوطه در زمینی متروک کنار یک چهارراه و دور از کلیسا بنا شده بود. نبود نشانههای مذهبی مرسوم آن دوران، این گمانه را تقویت میکند که این مکان محل دفن «طردشدگان» جامعه بوده است؛ مرتدان، خودکشیکردهها، بیگانگان و کسانی که مرگهای فجیع داشتهاند.
بیشتر بخوانید:
یک بطری در تابوت جاماند، عزاداری لغو شد آتشنشانها آمدند
مردی پس از ۴۲ سال موتورگازی دزدیدهشدهاش را پیدا کرد
مردی با لباس «فرشته مرگ» روی سقف بیمارستان بازداشت شد
گربه قرمز «جهنمی» شهر را به هم ریخت!
به گفته محققان، ساکنان این گورستان حتی پس از مرگ نیز منبع وحشت برای جامعه بودند و آیینهای تدفین غیرعادی، تلاشی برای «کشتن دوباره مردگان» و مهار آنها در دنیای زیرین بوده است.
معمای یک اشرافیِ هراسآور
برخلاف تصور اولیه که «زوشا» را فردی فقیر یا منفور میدانست، یافتههای جدید داستانی کاملا متفاوت را روایت میکند. تحلیلهای آزمایشگاهی نشان میدهد که او نه تنها فقیر نبوده، بلکه از طبقهی اشرافی یا خانوادهای بسیار مرفه بوده است. کشف تکههایی از ابریشم با نخهای طلای ناب در کنار جمجمه او، شواهدی است که حتی در مراسم تدفین ملکه کنستانس و شاه زیگیسموند سوم نیز دیده نشده است.
با این حال، تضاد میان این تجمل و شیوه تدفین او، پرسشهای بیپاسخی ایجاد کرده است. چرا دختری از یک خانواده مرفه باید با چنین خشونتی مهار شود؟ بررسیهای پزشکی هیچ نشانه ضربه یا بیماری کشندهای را در اسکلت او نشان نمیدهد، که این موضوع «علت مرگ» او را همچنان در هالهای از ابهام باقی میگذارد.
خرافات، سپری در برابر قحطی و بیماری
پژوهشگران بر این باورند که در لهستان قرن هفدهم، ترس از «بازگشت مردگان» یا همان خونآشامانگاری، ریشهای عمیق در روان جمعی داشت. مارتین ریدی از دانشگاه لندن معتقد است که مردم آن روزگار، زوشا را نه به خاطر هویت واقعیاش، بلکه به دلیل حوادثی که جامعه را درگیر کرده بود، هدف قرار دادند. در دورانی که قحطی، طاعون و بحرانهای اجتماعی بیداد میکرد، جامعه به دنبال یک قربانی یا «مقصر ماورایی» بود. داس روی گلو و قفل بر پا، راهکاری برای آرام کردن وحشت عمومی بود؛ آیینی که برای مهار شری که اهالی گمان میکردند از جسد او برمیخیزد، طراحی شده بود.
این پژوهش نشان میدهد که پرونده «زوشا» تنها یک کشف باستانشناسی نیست؛ بلکه آینهای است که هراسها، باورهای عمیق و رفتارهای اجتماعیِ جامعهای را بازتاب میدهد که در مواجهه با ناشناختهها، به جای علم، به زنجیر و داس پناه میبرد.