۱۴:۵۷

۱۴۰۵/۰۸/۱۲

سایت آماده خبری

۱۴:۵۷

۱۴۰۵/۰۸/۱۲

پایگاه خبری آوای پورسینا

حمید علیدوستی؛ فوتبالیست کتابخوان/ او کتاب می‌خواند، فیلم می‌دید، موسیقی گوش می‌داد و به فلسفه علاقه‌مند می‌شد اما هیچگاه به‌ دنبال نمایش روشنفکری نبود

به گزارش خبرنگار نگین حاشیه،

حمید علیدوستی بازیکن سابق تیم ملی فوتبال ایران، یک‌شنبه‌شب، دهم آبان‌ ماه در بیمارستان عرفان و در سن ۷۰سالگی از دنیا رفت. او بی‌تردید یکی از بهترین بازیکنان تاریخ فوتبال ایران و یکی از مهم‌ترین ستاره‌های دهه ۶۰ بود. زندگی حمید علیدوستی را می‌توان در چند بخش مختلف از نظر گذراند. بازیکنی جوان و مستعد در تیم هما، ستاره خط حمله تیم ملی ایران در دو جام ملت‌های آسیا و سال‌های ابتدای دهه ۶۰ سپس سفر به فوتبال آلمان، بازگشت به ایران و ادامه فوتبال و پس از آن تغییر مسیر به سمت مربیگری. در اواخر دهه ۷۰ نام حمید علیدوستی به شکلی دیگر و البته در حوزه‌ای کاملاً متفاوت مطرح شد: سینما. دخترش ترانه علیدوستی، در جوانی ستاره سینمای ایران شد و حمید هرچه بیشتر از فوتبال فاصله گرفت.

با این وصف، در سال‌های اخیر پای آن مرد درون‌گرا و آرام به فضای رسانه‌ای بازتر شد و شخصیت جذاب و متفاوت او به مخاطبانی که یا او را به‌عنوان یک ستاره فوتبال نمی‌شناختند یا از یادشان رفته بود، شناسانده شد. حمید علیدوستی همواره محبوب فوتبالی‌ها بود اما وقتی ابعاد دیگر شخصیت و زندگی‌اش آشکار شد، در سن‌وسالی کاملاً دور از دوران اوج حرفه‌ای خود، بار دیگر به ستاره‌ای محبوب و مورد توجه تبدیل شد. او را نمی‌توان فقط با تعداد گل‌های ملی، قهرمانی‌های باشگاهی یا حضورش در فوتبال آلمان به‌خاطر آورد. او یکی از مهاجمان بزرگ تاریخ فوتبال ایران بود اما آنچه شخصیت‌اش را متمایز می‌کرد، جهان گسترده‌ای بود که بیرون از زمین فوتبال برای خود ساخته بود. در دورانی که شهرت فوتبالی می‌توانست مسیر زندگی یک بازیکن را تعیین کند، علیدوستی ترجیح داد به هما وفادار بماند و راهی را انتخاب کند که خودش دوست داشت. در سال‌هایی که بسیاری از بازیکنان تمام وقت خود را صرف فوتبال می‌کردند، او کتاب می‌خواند، فیلم می‌دید، موسیقی گوش می‌داد و به فلسفه علاقه‌مند می‌شد. حتی وقتی در آلمان بازی می‌کرد، کتاب و فیلم را از زندگی‌اش جدا نکرد. او هیچگاه به‌دنبال نمایش روشنفکری نبود. با همان آرامش و تواضعی که در زمین فوتبال از او سراغ داشتیم از علاقه‌هایش حرف می‌زد. برای او فوتبال بخشی مهم از زندگی بود، اما نه تمام آن. شاید همین تفاوت بود که باعث شد در سال‌های پایانی عمر، بار دیگر مورد توجه قرار گیرد؛ این ‌بار نه فقط به‌عنوان یک فوتبالیست بزرگ بلکه به‌عنوان انسانی که می‌دانست زندگی بسیار بزرگ‌تر از مستطیل سبز است.

از میدان خراسان

حمید علیدوستی متولد ۲۱ اسفند ۱۳۳۴ در تهران بود. او در محله ۱۷ شهریور بزرگ شد؛ محله‌ای که فوتبال در کوچه‌ها و زمین‌های خاکی‌اش بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی روزمره بچه‌ها بود. علیدوستی از همان سال‌های کودکی دو علاقه را دنبال می‌کرد: درس و فوتبال. با این تفاوت که کتاب پیش از توپ فوتبال وارد زندگی‌اش شده بود. او در مدرسه شاگرد موفقی بود و به ریاضی و فیزیک علاقه داشت. در گفت‌وگویی که دی‌ماه ۱۴۰۰ انجام داد، از رتبه سوم در شمیرانات و ادامه تحصیل دانشگاهی در رشته الکترونیک و مخابرات سخن گفت. ورود به فوتبال حرفه‌ای نیز باعث نشد تحصیل و مطالعه را کنار بگذارد. او از آن دسته بازیکنانی نبود که با جدی شدن فوتبال، دیگر به هیچ دنیای دیگری فکر نکنند. فوتبال را از بازی‌های محله آغاز کرد و در نوجوانی به تهران‌جوان رفت. در آغاز، پست ثابتی نداشت و در بخش‌های مختلف زمین بازی می‌کرد، اما استعدادش خیلی‌زود در خط حمله آشکار شد. حضور در هما نقطه عطف دوران بازیگری او بود. باشگاهی که در آن به یکی از مهم‌ترین مهاجمان فوتبال ایران تبدیل شد و نامش با روزهای درخشان این تیم گره خورد. هما در آن سال‌ها فقط یک باشگاه فوتبال نبود. این تیم بر شالوده گارد و با تأثیرگذاری پرویز دهداری شکل گرفته بود و در فضای فوتبالی تهران هویتی متفاوت داشت. بازیکنان هما در کنار فوتبال به تحصیل و علایق دیگری نیز توجه می‌کردند و فضای رفاقتی تیم، آن را از بسیاری از باشگاه‌های دیگر متمایز می‌ساخت. علیدوستی در چنین محیطی رشد کرد و به ستاره‌ای تبدیل شد که هم در زمین فوتبال و هم بیرون از آن شخصیت مستقلی داشت. هما در سال ۱۳۶۰ قهرمان مسابقات باشگاه‌های تهران شد. علیدوستی و هادی نراقی از چهره‌های اصلی آن تیم بودند. در کنار آنها بازیکنانی چون جلال بشرزاد، احمد سجادی، سهام میرفخرایی، فرهاد کامل، احمد برغمدی، جمشید پذیرا و دیگران حضور داشتند. هما در آن دوره یکی از تیم‌های مهم فوتبال تهران بود و قهرمانی‌اش را باید در متن رقابت‌های دشوار و پرشور فوتبال آن سال‌ها به یاد آورد.

پیراهن ملی

علیدوستی از سال ۱۳۵۶ تا ۱۳۶۵ عضو تیم ملی فوتبال ایران بود و در دو دوره جام ملت‌های آسیا در سال‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۸۴ به میدان رفت. حضور در بازی‌های آسیایی ۱۹۸۲ و ۱۹۸۶ نیز از بخش‌های مهم کارنامه ملی اوست. در آمار منتشرشده، برای او ۲۷ بازی ملی و ۱۵ گل ثبت شده است؛ آماری که جایگاهش را در میان مهاجمان شاخص فوتبال ایران نشان می‌دهد. در جام ملت‌های آسیا ۱۹۸۴ سنگاپور، علیدوستی در کنار ناصر محمدخانی و عبدالعلی چنگیز یکی از اضلاع خط حمله ایران بود. این سه بازیکن ترکیبی از سرعت، تکنیک و قدرت گلزنی را در اختیار تیم ملی قرار می‌دادند. علیدوستی در آن نسل، مهاجمی بود که می‌توانست با یک حرکت یا ضربه، جریان مسابقه را تغییر دهد. او در سال‌های بعد نیز از سوی مهاجمان نسل‌های بعد مورد تحسین قرار گرفت. علی دایی بارها از علیدوستی به‌عنوان یکی از الگوهای فوتبالی خود یاد کرد. این نکته از این جهت اهمیت دارد که علیدوستی فقط در زمان خودش ستاره نبود و بازی‌اش برای نسل بعد نیز جذابیت و اعتبار داشت.

ستاره خلاف جریان

حمید علیدوستی در دوره‌ای بازی می‌کرد که استقلال و پرسپولیس بیشترین سهم را از توجه عمومی و محبوبیت فوتبال ایران داشتند. او نیز می‌توانست به یکی از این دو تیم بپیوندد. حتی منصور پورحیدری چند بار برای جذبش اقدام کرد، اما علیدوستی پیشنهادها را نپذیرفت و در هما ماند.

او بعدها در گفت‌وگوهایش توضیح داد که خودش را در پیراهن استقلال یا پرسپولیس تصور نمی‌کرد. این تصمیم نه از سر برتری‌جویی بود و نه به‌معنای نداشتن رابطه دوستانه با بازیکنان این دو تیم. دوستان زیادی در هر دو باشگاه داشت، اما ترجیح می‌داد مسیر خودش را برود. در واقع، او از معدود ستاره‌های آن نسل بود که بدون حضور در یکی از دو قطب اصلی فوتبال ایران، به جایگاهی مهم در تیم ملی رسید. علیدوستی مهاجمی کامل بود. سرعت، قدرت سرزنی، شوت‌زنی با هر دو پا، تحرک در زمین و شم گلزنی، مجموعه‌ای از ویژگی‌ها را در اختیارش قرار می‌داد که او را به یکی از خطرناک‌ترین مهاجمان فوتبال ایران تبدیل می‌کرد. در محوطه جریمه تمام‌کننده‌ای قهار بود، اما بازی‌اش به انتظار کشیدن برای دریافت توپ محدود نمی‌شد. حرکت بدون توپ و توانایی حضور در فضاهای مختلف زمین نیز از ویژگی‌های مهم او بود. در خاطرات فوتبالی آن دوره، علیدوستی به‌عنوان یکی از بازیکنانی به‌یاد آورده می‌شود که مقابل استقلال و پرسپولیس نمایش‌های درخشانی داشت و برای مدافعان این دو تیم دردسرساز بود. او در گفت‌وگوهایش از یوهان کرایف به‌عنوان الگوی فوتبالی خود نام می‌برد و بازی این ستاره هلندی را به رقص یک بالرین در زمین تشبیه می‌کرد. علاقه‌اش به کرایف نیز با نگاه او به فوتبال تناسب داشت؛ فوتبالی که در آن تکنیک، هوش، ظرافت و زیبایی به اندازه نتیجه اهمیت داشت.

نام حمید علیدوستی در اواخر دهه هفتاد و ابتدای دهه هشتاد از مسیری متفاوت وارد فضای عمومی شد. دخترش ترانه علیدوستی به بازیگری روی آورد و خیلی‌زود به یکی از چهره‌های مطرح سینمای ایران تبدیل شد

سفر به آلمان

در سال ۱۳۶۵ علیدوستی درحالی‌ که حدود ۳۰ سال داشت، راهی آلمان شد و به باشگاه زالمرور پیوست. این انتقال در آن دوران اتفاقی مهم بود. حضور بازیکنان ایرانی در فوتبال اروپا هنوز به امری معمول تبدیل نشده بود و سفر او به آلمان، تجربه‌ای متفاوت در کارنامه حرفه‌ای‌اش به‌شمار می‌رفت. زالمرور در آن مقطع در دسته دوم فوتبال آلمان حضور داشت. علیدوستی در فصل ۱۹۸۷ـ۱۹۸۶ برای این تیم به میدان رفت و در ۳۰ مسابقه ۱۰ گل به ثمر رساند. بازی در فوتبال آلمان برای او فقط یک تجربه ورزشی نبود بلکه فرصتی بود تا با محیطی تازه، شیوه‌ای متفاوت از تمرین و مسابقه و فرهنگی دیگر آشنا شود. اما شاید آنچه سفر آلمان را برای علیدوستی از بسیاری از سفرهای ورزشی دیگر متمایز می‌کرد، وسایلی بود که با خود برده بود. او کتاب و فیلم را از ایران همراه برد و در بازگشت نیز تجهیزات صوتی و تصویری تهیه کرد تا بتواند فیلم‌های آرشیوی‌اش را در خانه تماشا کند. در حالی‌که برای بسیاری از بازیکنان، سفر خارجی فرصتی برای خرید کالاهای متداول بود، علیدوستی به‌دنبال گسترش آرشیو فیلم و کتاب خود بود. او بعدها به این نکته اشاره کرد که در ۳۰ سالگی راهی فوتبال آلمان شده است، و این را پاسخی به کسانی دانست که تصور می‌کردند در آن سن برای یک فوتبالیست دیر شده است. پس از بازگشت به ایران، در تیم‌هایی چون دارایی، کشاورز و سایپا بازی کرد و در سال‌های پایانی دوران حرفه‌ای خود با سایپا به قهرمانی لیگ ایران رسید.

ترانه زندگی

نام حمید علیدوستی در اواخر دهه هفتاد و ابتدای دهه هشتاد از مسیری متفاوت وارد فضای عمومی شد. دخترش ترانه علیدوستی به بازیگری روی آورد و خیلی‌زود به یکی از چهره‌های مطرح سینمای ایران تبدیل شد. این اتفاق باعث شد بسیاری از مخاطبانی که با فوتبال ارتباطی نداشتند نیز نام پدر او را بشنوند و با زندگی‌اش آشنا شوند. ترانه از کودکی به کتاب و هنر علاقه داشت. حمید در گفت‌وگوهایش درباره دخترش گفته بود که او از سال‌های نخست زندگی با کتاب آشنا شد و بعدتر به موسیقی علاقه پیدا کرد. ترانه در هنرستان موسیقی تحصیل کرد و سپس به بازیگری روی آورد. حضور در کلاس‌های بازیگری امین تارخ و بازی در فیلم «من ترانه ۱۵ سال دارم» ساخته رسول صدرعاملی، آغاز مسیر حرفه‌ای او در سینما بود. ترانه در ادامه با بازی در فیلم‌هایی چون «شهر زیبا»، «چهارشنبه‌سوری»، «درباره الی» و «فروشنده» به یکی از بازیگران شناخته‌شده سینمای ایران تبدیل شد. حمید علیدوستی درباره ورود دخترش به سینما گفته بود که نقش خاصی در انتخاب مسیر او نداشته و ترانه خودش راهش را پیدا کرده است. او به‌جای آنکه بخواهد دخترش را به مسیری مشخص هدایت کند، از علاقه و انتخاب او حمایت کرده بود. این پیوند خانوادگی از این جهت جالب توجه است که پدر و دختر در دو حوزه کاملاً متفاوت به شهرت رسیدند، اما هر دو با هنر و فرهنگ ارتباطی جدی داشتند. حمید در فوتبال ستاره شد و ترانه در سینما، با این تفاوت که علیدوستی هیچگاه اجازه نداد شهرت ورزشی‌اش تمام هویت او را تعریف کند.

زخم عمیق

زندگی حمید علیدوستی در کنار موفقیت‌های ورزشی و تجربه‌های فرهنگی، با فقدانی بزرگ نیز همراه بود. او و خانواده‌اش در اسفند ۱۳۸۳ پسر نوجوان خود، پویان، را در حادثه چهارشنبه‌سوری از دست دادند. پویان در جریان انفجار مواد محترقه جان خود را از دست داد؛ اتفاقی تلخ که خانواده علیدوستی را در سوگی عمیق فرو برد. ترانه علیدوستی بعدها در نوشته‌ای از آن روز و لحظه دریافت خبر مرگ برادرش سخن گفت. او هنگام وقوع حادثه مشغول بازی در فیلم «چهارشنبه‌سوری» اصغر فرهادی بود؛ فیلمی که نامش با یکی از تلخ‌ترین خاطرات زندگی خانواده پیوند خورد. پویان نوجوان بود و به موسیقی علاقه داشت. فقدان او زخمی بود که در تن این خانواده باقی ماند. حمید علیدوستی در سال‌های پایانی عمر نیز با بیماری سرطان پروستات و استخوان دست‌وپنجه نرم می‌کرد. او در ماه‌های آخر چند بار در بیمارستان بستری شد و سرانجام یک‌شنبه دهم آبان ۱۴۰۵ در بیمارستان عرفان نیایش تهران بر اثر ایست قلبی درگذشت.

بازیکن بزرگ و مربی مؤلف

پس از پایان دوران بازیگری، علیدوستی فوتبال را کنار نگذاشت و به مربیگری روی آورد. او هدایت تیم‌هایی چون هما، پیکان، سایپا و تراکتورسازی را برعهده گرفت و در تیم‌های ملی پایه نیز فعالیت کرد. سرمربیگری تیم‌های زیر ۲۰ سال و زیر ۱۷ سال ایران از جمله تجربه‌های مهم او در این دوره بود. کار در فوتبال پایه با نگاه علیدوستی به این ورزش تناسب داشت. او فوتبال را فقط مجموعه‌ای از مهارت‌های فنی نمی‌دانست و بارها درباره ضرورت رشد فکری و فرهنگی بازیکنان صحبت کرده بود. از نظر او، بازیکن نباید تمام جهان خود را به فوتبال محدود کند. همین نگاه را در توصیه‌هایش به شاگردان نیز می‌شد دید؛ از جمله توصیه به مطالعه، دیدن فیلم و توجه به جهان بیرون از زمین. در سال‌های پایانی فعالیت حرفه‌ای نیز ارتباطش را با فوتبال حفظ کرد و در باشگاه چادرملو اردکان به‌عنوان مدیر فنی و مسئول آکادمی فعالیت داشت. او همچنان علاقه‌مند بود، تجربه چند دهه حضور در فوتبال را به نسل تازه منتقل کند؛ نسلی که شاید بسیاری از آنها دوران بازیگری‌اش را ندیده بودند اما می‌توانستند از تجربه و نگاه متفاوت او بهره ببرند.

کتابخانه‌ و صفحه موسیقی

شاید هیچ بخش از زندگی حمید علیدوستی به اندازه علایق فرهنگی‌اش نتواند تفاوت او را با تصویر متعارف یک فوتبالیست نشان دهد. او در دورانی که بسیاری از بازیکنان تمام وقت و انرژی خود را صرف تمرین، مسابقه و مسائل پیرامونی فوتبال می‌کردند، به‌دنبال کتاب، سینما، موسیقی و فلسفه بود. علیدوستی در سال ۱۴۰۰ درباره مسیر مطالعاتی‌اش توضیح داده بود که از کتاب‌های کودک شروع کرده و به‌تدریج به ادبیات کلاسیک، رمان، روان‌شناسی، شعر و فلسفه رسیده است. هرمان هسه و میلان کوندرا از نویسندگان محبوبش بودند و در ادبیات فارسی نیز به فردوسی، سعدی، حافظ، مولانا، نیما یوشیج، فروغ فرخزاد، صادق هدایت، چوبک و بزرگ علوی علاقه داشت. کتابخانه بزرگ خانه‌اش بخشی از جهان شخصی او بود. در پاسخ به این پرسش که آیا همه کتاب‌های کتابخانه‌اش را خوانده است، جمله‌ای گفت که شاید بهترین توصیف برای نگاهش به مطالعه باشد: «حجم این کتاب‌ها به‌اندازه حجم نادانی من است». او از علاقه‌اش به شکسپیر سخن گفته و خاطره‌ای جالب از خودش تعریف می‌کرد که به دوستی که از او پرسیده بود کجاست؟ پاسخ داده بود: «در قرن هفدهم میلادی هستم!» درواقع مشغول خواندن شکسپیر بود و چنان در فضای اثر غرق شده بود که خود را در زمان دیگری احساس می‌کرد. سینما نیز برای علیدوستی جایگاهی ویژه داشت. از کودکی همراه خانواده به سینما می‌رفت و بعدها آرشیوی از فیلم‌های کلاسیک جهان برای خود فراهم کرد. اینگمار برگمان، فدریکو فلینی، میکل‌آنجلو آنتونیونی و لوکینو ویسکونتی از کارگردانان محبوبش بودند. در دوره‌ای نیز به فیلم‌های وسترن و آثار آلفرد هیچکاک علاقه داشت. او موسیقی فیلم را هم جدی دنبال می‌کرد و از ساخته‌های موسیقی فیلم‌های کلاسیک جهان یاد می‌کرد.

باله دست‌ها

علیدوستی در سال‌های بعد به نوشتن نیز روی آورد. مجموعه‌ای از نوشته‌ها و یادداشت‌های پراکنده او در کتابی با عنوان «باله دست‌ها» منتشر شد. پیش‌گفتار این کتاب تصویری روشن از نسبت او با کتاب و نوشتن به دست می‌دهد: «فکر کردم چیزی باید بنویسم شاید پیش‌گفتار، نمی‌دانم مقدمه، تا وارد شوم از آستانه‌ای یا داخل شوم از دری برای بیان شدن. بیان چی؟ نمی‌دانم. واقعاً نمی‌دانم و شاید همین نمی‌دانم اعترافی است از نامتعارف بودن محتوا یا خود را در طیف و هیأت نویسنده ندیدن و اینکه حرمت و صاحب قلم شدن مختصاتی است در خصوص به سلامت درآمدن از طی طریق ناهمواری‌ها و راهی صعب‌العبور. همان مسیری که برای جانان شدن قلم باید پر از جان شود از جوهر درد. خیلی ساده و به سادگی و شاید از اوان کودکی سوار بر توسن شانس شدم تا اسیر ریتم خواندن شوم و علاقه وافر به آن که جدا می‌شدم از حضور و می‌افتادم در آغوش خیال و در بین کلمه‌ها و واژه‌ها در خانه رویا سکنی می‌گزیدم و قصه‌ها شد روایت آن‌جایی که نبودم و نزیسته بودم. داستان‌ها با یکی بود و یکی نبود شروع می‌شد و در پایان رویایم شد پیدا کردن و پیدا شدن آن یکی که نبود و تمام ادبیات شد برایم شیوه‌‌ای در جهت پیدایی مطلوب گمشده تا صفحات ورق بخورند برای عیان شدن تمام نهان‌های راز و نیاز. خواندم و خواندم و در حینش غایب می‌شدم با جادوی متن و چقدر لغات اضافه می‌شد در دایره دانستگی‌ام در حجم معنی و مفهوم؛ و چه اندازه دل بستم به کتاب، به بویش، به لمسش، به این شیء و به این ماشین زمان و صفحاتش و ورق خوردنش و عناوین روی جلد و پشتش. چگونه می‌توانم اقرار کنم به این موضوع که چندی بعد با چند کتاب در کیفم یا کنار تخت‌خوابم احساس امنیت می‌کردم و اصلاً ساعات انتظار در فرودگاه‌ها و در قطارها و زمان پرواز را متوجه نمی‌شدم، وقتی کتابی در دست داشتم. چقدر برایم سخت است که بگویم نه احساس روشنفکری دارم و نه دانستگی و تمام این موارد عشقی بود که بعدها وقتی بورخس خواندم گفت: «که شاید بهشت یک کتابخانه مدور باشد» و بدین‌ترتیب طبق این گفته بهشت را هم لمس کردم. خیلی از آدم‌ها سوال مشترک دارند از من و می‌گویند: «آیا تمام کتاب‌هایی که در خانه داری خوانده‌ای یا نه؟» در جواب‌شان بدون هیچ شکسته‌نفسی و بدون هیچ تعارفی می‌گویم «تمام کتابخانه‌ام حجم جهالتم است». بدین‌ترتیب تمام وقت آزادم را در شهر کتاب‌ها می‌گذرانم و احساس آرامش می‌کنم. بین کلمه‌ها و واژه‌ها، جایی‌که فرشته‌ها در ترددند، آنجا در یک سکوت و هیس بزرگ وارد یک فرآیند عشق می‌شوی، عشق به دانایی یا دانا به عشق و این‌گونه بود و هست که کتاب و ادبیات شد بخشی از زیست من که هنوز به‌اندازه کافی نزیسته است. بعد از مدتی به‌واسطه علایقم به خودنویس و تنوع آنها و شیوه جوهر کردن‌شان قلم به‌دست شدم. اول برای رنگ جوهر و بعد مطلب‌های نامتعارف که فقط برای تمرین خوش‌خطی بود و به همین‌ترتیب اتودهایی زده شد و در لای کتاب‌ها بایگانی شد و اوراقی هم در شب طولانی، کشوها و تاریکی کمدها خاک خوردند و فراموش شدند و به دلیل جابه‌جایی‌های مکرر و خانه عوض‌کردن‌ها چندتایی از آنها پیدا شد».

تصویر خبرنگار: مهدی چراغی سردبیرارشد
خبرنگار: مهدی چراغی سردبیرارشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو