به گزارش خبرنگار نگین حاشیه،
نسل زد را گاهی آنارشیست مینامند، چون با بسیاری از رسمهای جا افتاده کنار نمیآید. این تعبیر بیش از آنکه رفتار جوانان را توضیح دهد، نگرانی نسلهای پیشین را بیان میکند. برای کسی که سالها یک شیوه زندگی را طبیعی دانسته، پرسیدنِ «چرا باید همینطور باشد؟» میتواند شبیه حمله به نظم جهانش به نظر برسد. حال آنکه پرسیدن درباره یک رسم، الزاما به معنای مخالفت با هر نوع نظم نیست.
سنتها فقط مجموعهای از تشریفات نیستند. بعضی از آنها زندگی جمعی را آسان میکنند، تجربه نسلهای پیش را منتقل میکنند و به آدمها حس تعلق میدهند. در عین حال، هر رسم قدیمی صرفا به دلیل قدمتش درست نیست. وقتی از جوانی خواسته میشود رشتهای بخواند که دوست ندارد، شغلی را بپذیرد که آیندهای در آن نمیبیند یا درباره زندگی شخصیاش طبق نظر دیگران تصمیم بگیرد، پاسخ «رسم ما همین است» دیگر برای قانع کردن او کافی نیست. او دلیل میخواهد و اگر دلیلی نشنود، ممکن است خودِ رسم را کنار بگذارد.
البته فاصله گرفتن از یک رسم همیشه نتیجه تامل عمیق نیست. گاهی جوانی صرفا از سر خشم یا میل به متفاوت بودن چیزی را رد میکند و بعد درمییابد برای رابطه، اعتماد و مسوولیتپذیری به قاعده نیاز دارد. از آن سو، نسل بزرگتر نیز گاهی برای دفاع از یک سنت دلیل روشنی دارد، اما به جای گفتوگو به اقتدار سن و تجربه تکیه میکند. در چنین وضعی هر دو طرف فرصت شنیدن را از دست میدهند: یکی هر مخالفتی را سرکشی میبیند و دیگری هر توصیهای را دخالت.
شاید تفاوت مهم امروز همین باشد که جوانان میخواهند در نوشتن قواعد زندگی خود سهم داشته باشند. در گذشته، مسیر بسیاری از تصمیمها پیشاپیش معلوم بود: زمان تحصیل، نوع شغل مناسب، سن ازدواج و حتی شکل رابطه با بزرگترها. این مسیر برای همه یکسان و بیدردسر نبود، اما دستکم نسخهای آماده در اختیارشان میگذاشت. نسل جوان امروز آن نسخه را پیش روی خود دارد، ولی میبیند وعدههایش همیشه محقق نشده است. تحصیل لزوما به کار نمیرسد، کار لزوما به استقلال مالی منتهی نمیشود و پیروی از الگوهای آشنا هم الزاما رضایت از زندگی نمیآورد. طبیعی است که در برابر توصیه به تکرار همان مسیر بپرسد: «اگر نتیجهاش معلوم نیست، چرا حق انتخاب با من نباشد؟»
این پرسش را نمیتوان با متهم کردن یک نسل به بیهویتی پاسخ داد. هویت چیزی نیست که یکبار برای همیشه از نسل قبل تحویل گرفته شود. هر فرد بخشی از آن را به ارث میبرد و بخشی را در مواجهه با زمانه خود میسازد. جوانی که شکل دیگری از کار کردن، دوست داشتن یا زندگی خانوادگی را انتخاب میکند، ممکن است هنوز به خانواده، شهر و فرهنگ خود تعلق داشته باشد. اختلاف از جایی آغاز میشود که تعلق، مشروط به تکرار دقیق انتخابهای پیشینیان شود.
با این همه، ساختن هویت تازه کار آسانی نیست. کنار گذاشتن قاعدهای قدیمی، پرسشهای تازهای به همراه میآورد. اگر نظر خانواده دیگر تعیینکننده انتخاب شغل یا ازدواج نباشد، سهم آنان در تصمیمهای مشترک چقدر است؟ اگر هر فرد بر حق انتخاب خود تاکید کند، هنگام تعارض انتخابها چه باید کرد؟ آزادی زمانی در زندگی روزمره دوام میآورد که بتوان درباره تعهد، حدود دخالت و مسوولیت نیز حرف زد. نسلی که میخواهد قواعدی را تغییر دهد، ناچار است برای این پرسشها پاسخهایی قابل زندگی پیدا کند.
در این میان، رفتار نسلهای پیشین هم تعیینکننده است. نمیشود جوان را به مسوولیتپذیری دعوت کرد، اما برای تصمیمهایش اختیار قائل نشد. نمیشود از او انتظار گفتوگو داشت، اما پرسشهایش را بیاحترامی نامید. بسیاری از تنشهای خانوادگی از اختلاف بر سر یک انتخاب مشخص آغاز میشوند، ولی با جملههایی مانند «تا وقتی در این خانهای…» به نزاعی بر سر قدرت تبدیل میشوند. از آن لحظه، حتی اگر توصیه بزرگتر درست باشد، شنیدن آن دشوار میشود.
در مقابل، حق انتخاب به معنای مصونیت از نقد نیست. جوانی که میخواهد تصمیم مستقل بگیرد، باید بتواند درباره پیامد آن هم صحبت کند. «زندگی خودم است» پاسخی قابل فهم به دخالت بیجاست، اما وقتی تصمیمی بر زندگی دیگران نیز اثر میگذارد، گفتوگو را پایان نمیدهد. پدر و مادری که برای فرزندشان نگرانند و فرزندی که از کنترل شدن خسته شده، هر دو به زبانی نیاز دارند که در آن نه نگرانی به فرمان تبدیل شود و نه استقلال به قطع رابطه.
مشکل آنجاست که اغلب از سنت فقط دو تصویر ساخته میشود: گنجینهای که نباید به آن دست زد یا مانعی که باید یکسره از سر راه برداشت. زندگی واقعی میان این دو تصویر جریان دارد. بعضی رسمها با تغییر زمانه کارکرد خود را از دست میدهند؛ بعضی دیگر اگر از اجبار فاصله بگیرند، همچنان برای آدمها ارزشمندند. دور هم بودن خانواده میتواند دلپذیر باشد، به شرطی که حضور در آن آزمون اطاعت نباشد. احترام به بزرگتر میتواند باقی بماند، بیآنکه حق مخالفت را از جوان بگیرد. تغییر رسم همیشه به معنای حذف آن نیست؛ گاهی به معنای پیدا کردن شکلی است که افراد بیشتری بتوانند با میل خود در آن بمانند.
پس شاید پرسش اصلی این نباشد که نسل زد سنتشکن است یا بیقاعده. پرسش این است که جامعه با قواعدی که دیگر برای بخشی از اعضایش قانعکننده نیستند چه میکند. آیا دربارهشان حرف میزند و امکان اصلاحشان را میپذیرد یا هر درخواست تغییر را نشانه فروپاشی میخواند؟ قاعدهای که تنها با ترس از قضاوت دیگران حفظ شود، حتی اگر ظاهرا پابرجا بماند، در زندگی نسل بعد جای محکمی نخواهد داشت.
نسل جوان نیز هنوز همه پاسخها را ندارد. هیچ نسلی هنگام ساختن راه تازه، نقشه کامل آن را در دست نداشته است. اما میتوان خواسته او را جدی گرفت، بیآنکه همه انتخابهایش را درست دانست: میخواهد بتواند از قواعدی که زندگیاش را شکل میدهند، سوال کند و در تغییرشان سهم داشته باشد. شاید از همین جا گفتوگویی آغاز شود که در آن بزرگترها مجبور نباشند هر تغییر را تهدید ببینند و جوانترها هم برای متفاوت بودن، ناچار به بریدن از هر چه پیش از آنان بوده، نباشند.