۰۸:۲۶

۱۴۰۵/۰۸/۱۳

سایت آماده خبری

۰۸:۲۶

۱۴۰۵/۰۸/۱۳

پایگاه خبری آوای پورسینا

فخری دانش‌پورپرور، مادر باستان‌شناسی ایران/ زنی که طلسم حفاری زنانه را شکست

به گزارش خبرنگار نگین حاشیه،

«گفتم اجازه داده‌اند دختران هم به حفاری بروند.» فخری دانش‌پورپرورچمدانش را بست و سوار قطار شد. حالا در مراسم بزرگداشتی که از سوی انجمن زنان پژوهشگران تاریخ در سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران برای او برگزار شده، از آن تعریف می‌کند و بعد به خاطره آن دستمال قرمز می‌رسد.« سر حفاری به من گفتند که اصلا سمت پسرها نیا و اگر کار داشتی این دستمال قرمز را تکان بده.» ساعتی از کارش در آن محوطه حفاری گذشته بود که کتابخانه عیلامی را پیدا کرد و دستمال قرمز را تکان داد و این شد مقدمه حضورش در محوطه‌های باستانی ایران تا امروز که در آستانه ۹۰‌سالگی به عنوان مادر باستان‌شناسی ایران از او یاد می‌کنند.  فخری دانش‌پورپرور در تعریف از روزگار رفته، ابتدا به سال‌های کودکی‌اش پرتاب می‌شود، به خیابان ری تهران و محله عودلاجان، یکی از محله‌های قدیمی تهران. شاید همه‌چیز برای او از همان اتاقک کوچک زیرپله خانه‌شان در خیابان ری تهران شروع شد؛ جایی که در آن پول‌های قدیمی، کوزه‌ها و اشیای کهنه‌ایی که پیدا می‌کرد را در آن نگه می‌داشت. خودش هم نمی‌دانست، اما این علاقه کودکانه روزی او را به یکی از چهره‌های اثرگذار باستان‌شناسی ایران تبدیل کرد.پدر فخری خانم، محمدحسن معمار بود که به گفته خودش پل رومی خیابان فرشته راساخته است. خانواده پدری‌اش را از نوادگان ملاصدرا و ملا محسن فیض کاشانی می‌داند و می‌گوید که مادرش گوهرشاد، معلم قرآن و فرزند سلطان رشیدخان، افسر دوره قاجار بود. هنوز تصویر مادرش را در زمستان‌ها به یاد دارد؛ وقتی اعضای خانواده دور کرسی می‌نشستند و مادر شعر حافظ می‌خواند و برای بچه‌ها معنی می‌کرد. مادری که اعتقاد زیادی به درس خواندن دخترها داشت و اگر برای دخترانش خواستگار می‌آمد، پیش از آنکه خودشان حرفی بزنند، جواب می‌داد: «اینها می‌خواهند درس بخوانند؛ خودشان گفتند که ما نمی‌خواهیم ازدواج کنیم.»

 

کودکی، جنگ و تلخ و شیرین مدرسه

اسفند سال ۱۳۱۵ به دنیا آمده بود و جنگ جهانی دوم بخشی از خاطرات کودکی او است.از روزهایی می‌گوید که هنوز سه یا چهار ساله بود و هواپیماهای دشمن را بالای سر خانه می‌دید. یادش می‌آید یک روز مادر دستش را ‌گرفته بود و می‌خواست او را به زور به زیرزمین ببرد. نمی‌دانست ماجرا چیست و همان‌طور که آسمان را نگاه می‌کرد از مادرش ‌پرسید: « چرا این طیاره‌ها فرش می‌تکانند؟» بعدها که بزرگ شد فهمید آنچه می‌دیده اعلامیه‌هایی بوده که هواپیماهای روسی از آسمان پخش می‌کرده‌اند.

شروع مدرسه در هفت سالگی برایش یادآور تلخ‌ترین خاطره است. درس‌خوان بود و همیشه تشویق می‌شد اما یک روز حسابی از معلم کتک خورد آنقدری که خون دماغ شد و بعد، از مدرسه راهی خانه‌اش کردند. چرا؟ چون در خانه نقاشی‌های کتاب را رنگ کرده و معلم وقتی فهمید او را روی میز گذاشت و تا می‌توانست به سر و صورت این دختربچه هفت‌ساله ریز‌نقش کوبید.

«مادرم چند روز پیگیر شکایت بود، اما بعد مدیر مدرسه به خانه آمد و خواست شکایت را ادامه ندهد تا برای معلم مشکلی پیش نیاید.» بعد از آن تا مدتی چندان تمرکز نداشت تا دبیرستان که دوباره زندگی به او  روکرد و با معلمانی روبه‌رو شد که کم‌کم خاطره تلخ سال‌های ابتدایی را برایش کمرنگ کردند.

بدیع‌الزمان فروزانفر یکی از همین‌هابود که در کلاس یازدهم و دوازدهم ادبیات فارسی درس می‌داد یا مثلا افرادی چون احمد بیرجندی و نصرت راشد. در نهایت هم دیپلم طبیعی گرفت که معادل رشته تجربی امروز است.  پس از پایان مدرسه، زندگی‌ فخری‌خانم به دزفول گره خورد. خواهر بزرگش که همسر یک افسر ارتش بود، به دزفول مامور شد. خواهر دومش پزشک زنان بود و او هم ماموریت خوزستان داشت و دزفول را انتخاب کرد. برادرش هم دندانپزشک بود و ماموریت اندیمشک و دزفول گرفت. بعد او و مادرش هم به آنها پیوستند. فخری دانش‌پور‌پرور در اداره فرهنگ دزفول به عنوان معلم خدمت در دبیرستان مشغول شد و چون ۲۲ سال داشت و شرط ریاست دبیرستان ۳۰سال تمام بود، بنابراین کفیل دبیرستان شد. 9سال در دزفول و اندیمشک کار کرد و در این مدت چند سال هم سرپرست پیشاهنگان دختر و سرپرست «فرشتگان» بود.

 

استادانی بهتر از آب روان

نوبت به دانشگاه و فصل جدید زندگی‌اش رسید. سال ۱۳۴۵ وارد دانشگاه شد و همزمان از دبیرستان ایران‌دخت دزفول به دبیرستان بختیار تهران منتقل شد؛ هم درس خواند و هم تدریس کرد.دانشگاه برای او با نام دو استاد گره خورده است و بارها در میان صحبت‌هایش از آنها یاد می‌کند: عزت‌الله نگهبان و سیمین دانشور. می‌گوید: استادان آن دوره «کاردان، بی‌نظیر و مسوولیت‌شناس» بودند و نظیرشان تکرارشدنی نیست. او این صفات استادانش را با خاطره‌ای توضیح می‌دهد: «حتی یک جلسه ایشان غیبت از کلاس نداشتند. یک روز در حال تدریس در کلاس بود که شخصی وارد شد، کنار گوش ایشان صحبتی کرد و رفت. استاد اما درسش را تا پایان و به‌طور کامل داد و بعد رفت. همه ما پریشان رفتیم خدمت مدیر گروه و پرسیدیم چه شده است.معلوم شد شخصی که آمده بود و گفته بود فرزند شش‌ساله دکتر نگهبان در استخر خانه افتاده و فوت کرده است، اما استاد ایستاد، درس را به‌طور کامل داد و بعد رفت. چنین استادی تکرار نمی‌شود.» نگهبان استاد مستقیم او در باستان‌شناسی بود و دانش‌پور‌پرور در توصیفش بارها به دقت، نظم و جدیت او برمی‌گردد. می‌گوید: حفاران غیرمجاز و قاچاقچیان آثار تاریخی از شنیدن نام نگهبان می‌ترسیدند و او در محوطه‌های باستانی مامورانی مستقر کرده بود تا مانع تاراج آثار شوند. دانش‌پور‌پرور آن روزها را با شرایط امروز مقایسه می‌کند و گلایه دارد که حالا حفاران غیرمجاز هراسی ندارند و آثار تاریخی را به تاراج می‌برند آن هم در شرایطی که باستان‌شناسان زیادی در این باره هشدار می‌دهند و خواستار وضع قانونی برای جلوگیری از چپاول آثار باستانی شده‌اند.

سیمین دانشور دیگر استاد او، درس‌هایی چون زیبایی‌شناسی، سبک‌شناسی هنر، کلیات هنر، تاریخ عمومی هنر و هنر چین، ژاپن و هند را به آنها تدریس می‌کرد. دانشور در زندگی دانش‌پور‌پرور تاثیر زیادی داشت مخصوصا زمانی که برای تحصیل به هند رفت به او گفته بود همان‌طور که اینجا درس می‌خوانی، آنجا هم ادامه بده، چون وقتی برگردی باید جانشین من شوی. حالا خودش با شوخی اضافه می‌کند: «من رفتم این کار هم انجام شد ولی دانش‌پور هرگز دانشور نشد.»

 

نخستین دختری که به حفاری رفت

ماجرای حفاری اما برای او از یک تابلوی اعلانات شروع شد. سال ۱۳۴۵ که وارد دانشگاه شد، هنوز دختران حق رفتن به حفاری در محوطه‌های باستانی را نداشتند. یکی از روزهای ترم اول سال دوم رشته باستان‌شناسی که به دانشگاه رفت، روی تابلوی اعلانات گروه باستان‌شناسی دانشگاه، تنها نام چند پسر را برای رفتن به حفاری روی برگه دید. نام هیچ دختری نبود، بنابراین به اتاق مدیر گروه رفت. «پرسیدم چرا دخترها نمی‌توانند بروند. جواب این بود: دخترها مجوز ندارند.»

پسرها همراه استاد به هفت تپه رفتند و او تا یک هفته آرام و قرار نداشت تا اینکه تصمیم خود را گرفت و با یک دروغ مصلحتی مسیر زندگی‌اش را تغییر داد. به مادرش گفت اجازه داده‌اند دختران هم به حفاری بروند، چمدانش را بست، سوار قطار و راهی هفت‌تپه شد.صبح زود حدود ساعت ۶ و نیم به هفت‌تپه رسید و سراغ نگهبان رفت. اول می‌ترسید در اتاق استادش را بزند، اما بالاخره این کار را هم انجام داد. «دکتر نگهبان در را باز کردند و گفت: «تو برای چه آمده‌ای؟ مگر آقای دکتر عیسی بهنام را ندیده‌ای؟» گفتم: «حرف آقای دکتر بهنام را شنیدم، اما می‌خواهم ببینم شما چه می‌گویید. دو واحد درس با شما داشتم و در هر دو واحد نمره ۲۰ گرفتم.کدام همکلاسی من از شما نمره ۲۰ گرفته بود؟»او فقط نگاهی به من کرد و گفت: «برو آنجا بنشین.»ساعت هشت آماده شدیم و ساعت هشت رفتیم.از بچه‌ها پرسیدم چه وسایلی لازم است و همان‌ها را آماده کرده بودم، بنابراین رفتم.پسرها وقتی من را دیدند، در ابتدا تعجب کردند. ما همکلاس بودیم و شوخی هم می‌کردیم. در آن زمان که می‌خواستند برای حفاری بروند، به قول قدیمی‌ها برای ما موس موس می‌کردند و می‌گفتند: «ما داریم می‌رویم و تو با این همه تلاش، هیچ‌جا نیستی.» آن روز وقتی من را در کنار دکتر نگهبان دیدند از پشت به آنها گفتم: « من آمدم.» خلاصه دکتر قبول کرد و تجربه باستان‌شناسی من آغاز شد. ترانشه‌ای را نشان داد که روی آن کار کنم. به من دستمال قرمزی هم داده بودند که اگر کاری داشتی‌ آن را نشان بده و مبادا به سمت پسرها بیایی. اینها برای قبل از انقلاب است و البته پسرها هم حق نداشتند طرف من بیایند.»

در میان کاوش‌ها اشیایی شبیه به مهر را پیدا کرد که فکر نمی‌کرد اینقدر با ارزش باشد، اما به هر ترتیب دستمال قرمز را تکان داد و در نهایت معلوم شد که آن اشیا در واقع بخش‌هایی از کتابخانه گمشده عیلامی است. «دکتر نگهبان که آمد، گفتم: استاد، این خاک‌ها را من دست نزدم، ولی یک اشیایی را پیدا کردم شبیه به مهر است خط‌خط دارد نمی‌دانم چیست. گفت: یکی را بده و از پایین پرتاب کردم و گرفتند. وقتی آن مهرها را دید دیگر از پله پایین نیامد، بلکه پرید داخل و دست زد پشت من و گفت: آفرین بر تو. این کتابخانه عیلامی‌هاست.بعد من هم گفتم: باز هم دخترها نمی‌توانند بیایند حفاری ؟»

خلاصه از آن زمان به بعد تا ۱۰ روز، با چراغ‌قوه بزرگی‌ که داشتند بعد از تعطیل شدن کار آن تبلت‌ها را بیرون می‌آوردند.« اینها لوح‌هایی بود که روی آنها خط عیلامی وجود داشت. بعضی از آنها مشق بچه‌ها و بعضی مربوط به تاجران بود که امور بازرگانی و مسائل دیگر را روی آنها می‌نوشتند.بیش از هزار لوح به دست آمد که دکتر نگهبان تک‌تک آنها را لای پنبه می‌پیچید و به شوش می‌فرستاد.» بنابراین طلسم عدم حضور زنان در حفاری‌ها شکسته شد و بعد از آن دیگر دانشجویان دختر هم توانستند برای این کار به محوطه‌های باستانی بروند.«البته من اولین زن باستان‌شناس دانشگاه تهران نیستم. اولین زن باستان‌شناس، پروین برزین بود. من اولین دختری هستم که حفاری کردم، چون حفاری تا پیش از سال ۱۳۴۵ برای دانشجویان انجام نمی‌شد.»

در هفت‌تپه سه فصل حفاری داشت. دو فصل در جزیره هرمز، یک فصل در کیش و فصل‌هایی هم در تپه سعیدآباد قزوین و تپه نرگس کار کرد. پنج سال مدیر گروه باستان‌شناسی دانشگاه تهران بود، ۱۱ سال مدیریت گروه زبان چینی دانشگاه شهید بهشتی را بر عهده داشت و دو سال هم سرپرست دانشجویان خارجی چین بود.بورسیه چین را به دلیل شاگرد اول شدن در دانشکده ادبیات گرفت و حالا از مدال‌ها و تقدیرهایی که در آن سال‌ها دریافت کرده هم یاد می‌کند؛ یک مدال از شاه، حکمی از فرخ‌رو پارسا، دو مدال از چین و مجسمه کنفوسیوس از رییس دانشگاه. از چین دو خاطره را با جزییات تعریف کرد؛ یکی مربوط به مراسم سال نو چینی که با حضور نخست‌وزیر در باغ بزرگی برگزار می‌شد و دیگری زمانی که به‌طور اتفاقی در خیابان نخست‌وزیر چین را دید. در روز جشن سال نو که او با لباس‌های محلی وارد باغ شد از او خواستند که به عنوان دانشجوی ایرانی جلو برود و تبریک بگوید. ابتدا قبول نکرد، چون قرار بود یک دانشجوی امریکایی این کار را انجام دهد و او نمی‌خواست با کنار گذاشتن آن دانشجو باعث سرخوردگی و ناراحتی‌اش شود.« رفتند و پنج، شش دقیقه بعد آمدند و گفتند: ما با او صحبت کردیم او دانشجویان را معرفی می‌کند. شما بیا تبریک بگو.» خلاصه دانشجوها ردیف ایستاده بودند و هر کسی هم خم می‌شد که جلو را ببیند، بنابراین در میان آن جمعیت راه برای او خیلی سنگین و شلوغ شده بود. چاره‌ای نداشت جز اینکه با آرنج دیگران را عقب بزند و جلوتر برود.«همانجا به نخست‌وزیر برخوردم و تقریبا او را پرت کردم! دیگران هم می‌خندیدند.»

 

بازنشستگی‌ای که بازنشستگی نبود

سال‌ها در دانشگاه تهران و دانشگاه شهید بهشتی تدریس کرد و به عنوان استاد پروازی به کازرون، مرودشت و ابهر هم می‌رفت. سال ۱۳۷۶ بازنشسته شد، اما بازنشستگی برای او به معنای کنار گذاشتن کلاس نبود و تا سال ۱۳۸۹ به صورت حق‌التدریس ادامه داد.می‌گوید دلش نمی‌آمد دانشجویانش را ترک کند، بنابراین دانشکده‌ها را یکی‌یکی کنار گذاشته است. در نهایت دانشگاه که تمام شد مقصد دیگرش هند و ادامه تحصیل در آنجا بود.در ۷۸ سالگی در هند دکترای باستان‌شناسی هنر و تاریخ چین گرفت و این‌بار هم انگیزه‌اش برای ادامه تحصیل، دانشجویانش بودند. وقتی مثلا از دانشجویانش در ۳۴ سالگی می‌پرسید چرا برای دکترا نرفته‌ای؟ می‌گفتند؛ پیر شدیم در حالی که او معتقد بود که اشتباه می‌کنند و برای درس خواندن پیری وجود ندارد.«بیشتر از همه، دوست داشتم به آنها نشان بدهم که انسان می‌تواند در هر زمانی ادامه تحصیل بدهد.من ۵۶ سال کار کردم و حتی ۱۰ روز غیبت نداشتم. از همه دانشجویان من بپرسید، آیا من حتی یک روز سر کلاسشان غیبت داشتم؟ ۸۰ حکم بررسی آثار باستانی دارم. دانشگاه تهران چه روزهای خوشی را من با بچه‌هایم گذراندم و حالا عکس‌هایشان زینت‌بخش دیوار اتاقم هستند و هر وقت به آنها نگاه می‌کنم، احساس می‌کنم سر کلاس در کنار آنها هستم و با آنها راز و نیاز می‌کنم.»

 

آموزش به سبک مادرانه

در این مراسم بزرگداشت، بسیاری از همان دانشجویان قدیمی استاد که حالا استاد و مدیر شده‌اند هم حضور داشتند؛ کسانی که روزگاری سر کلاس او می‌نشستند و حالا در بزرگداشت استادشان بخشی از خاطراتشان را گفتند. دکتر سید مهدی موسوی کوهپر، باستان‌شناس و مدرس دانشگاه تربیت مدرس یکی از همین دانشجویان بود که حالا از آن روزها می‌گوید: «از شهرستان به تهران‌ آمده بودم و به آموزش رفتم. اولین‌باری که چهره خانم دکتر را دیدم و چشمم به چشم او افتاد، خانمی با مقنعه سیاه و مانتوی سرمه‌ای دیدم. انرژی مثبتی در وجود او بود؛ گویی موجودی بود که از بالا روی زمین فرود آمده است. تمام دل‌نگرانی‌هایی که انسان دارد، در برابر آن انرژی مثبت از بین می‌رفت.» به گفته او یکی از ویژگی‌های مهم خانم دکتر این بود که بچه‌ها را به خود جذب می‌کرد. لحظه‌ای که او را دیدم، احساس کردم مادرم در کنار من است. موسوی کوهپر معتقد است که در دانشگاه‌های ما، این حس مادرانه کم است، اما او در سبک آموزش مادرانه خبره و حلال همه مشکلات بود و با هنرمندی، ظرافت، لطف و طبعی که دارد، مشکلات بچه‌ها را حل می‌کرد. پریوش اکبری، باستان‌شناس و دانشجوی دیگر فخری دانش‌پور پرور هم از روزگار گذشته سخن گفت و از مهری که تا همین حالا هم ادامه دارد. او از عکسی یاد می‌کند که استاد به محض دیدنش خواست تا یک نسخه از آن را داشته باشد و بعد فهمید که آن را روی دیوار اتاقش، در کنار عکس دانشجویان دیگرش گذاشته است. به گفته اکبری، دانش‌پور پرور فقط اطلاعات را منتقل نمی‌کرد، بلکه آنها را در ذهن دانشجویان تصویر می‌کرد؛ شبیه نقالی که آنچه را روایت می‌کند، در برابر چشم‌ها می‌سازد. بعد خاطره‌ای را تعریف می‌کند که پس از شنیدن توضیحی درباره غارها، همان شب خواب دیده بود که غارها چگونه‌اند و نقاشی‌هایشان چه رنگی است. او در پایان حرف‌هایش به جمله‌ای برمی‌گردد که دانش‌پور‌پرور در کلاس بارها به کار می‌برد. استاد گاهی در آغاز یا میانه درس از دانشجویان سوال می‌کرد تا ببیند چقدر مطالعه کرده‌اند. دانشجویان پاسخ‌هایی می‌دادند و او، با همان حرکت مخصوص سر به آنها می‌گفت: «یک چیزی هست، اما اینها نیست.»آن روزها تصور می‌کردند چنین جمله‌ا‌ی فقط درباره درس و کلاس است، اما بعدها فهمیدند که این جمله معنای دیگری هم در برابر با مسائل و مشکلات دارد. اکبری معتقد است که دانش‌پور‌پرور با وجود بی‌مهری‌هایی که در حقش شده، همچنان عاشق کارش، دانشگاه و فرهنگ و هنر ایران ماند و در لحظه‌های ناامیدی و دلخوری شاگردانش هنوز هم از اخگر فروزان فرهنگ ایران می‌گوید و به آن امید و ایمان دارد.

 

تصویر خبرنگار: مهدی چراغی سردبیرارشد
خبرنگار: مهدی چراغی سردبیرارشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو