۱۵:۴۵

۱۴۰۵/۰۸/۰۵

سایت آماده خبری

۱۵:۴۵

۱۴۰۵/۰۸/۰۵

پایگاه خبری آوای پورسینا

حکم قصاص قاتلان دختر بهزیستی مهر تایید خورد

به گزارش خبرنگار نگین حاشیه،

ماجرای تکان دهنده این پرونده جنایی از نهم آبان سال ۴۰۳ هنگامی درشهرستان کاشمرآغاز شد که بازپرس شعبه اول دادسرای عمومی وانقلاب کاشمر درجریان مرگ مشکوک دختربچه ۱۲ساله ای به نام «مهسا»قرارگرفت و بی درنگ با حضوردرمرکز درمانی تحقیقات گسترده ای را شروع کرد.

بررسی های مقدماتی مقام قضایی از وجودآثار ضرب وجرح و شکنجه های وحشتناکی روی پیکردختر بچه حکایت داشت که همین موضوع براهمیت وحساسیت ماجرا افزود به طوری که مقام قضایی بلافاصله دستور بازداشت زن جوانی را صادرکردکه دختر مذکور را به فرزند خواندگی پذیرفته بودند. طولی نکشید که دامنه تحقیقات به «دالان وحشت»رسید و مشخص شد زوج جوان شب قبل ودرهوای سرد پاییزی«مهسا»را داخل دالانی تاریک رها کرده اند به طوری که درحیاط قفل بود و اوراهی نیز برای ورود به داخل منزل مسکونی نداشت چرا که در ورودی منزل هم ازدرون دالان باز نمی شد و باید حتما فردی در را از داخل خانه بازمی کرد. به همین خاطر دختر بچه ازابتدای شب تا صبح روز بعد با پیکری زخمی ودردهای زجرآور ناشی ازکتک کاری های هولناک با چوب،شیلنگ ومشت ولگد با مرگ جنگیده و درحالی تسلیم مرگ شده است که ازشدت سرما یخ زده بود.

«شبنم-غ» و«جواد-الف» دو متهم این پرونده جنایی روز بعد ازاین ماجرای هولناک مورد بازجویی های تخصصی قرارگرفتند که هردو متهم کتک کاری های وحشتناک وشکنجه های دختر ۱۱ساله و برادر۵ ساله وی را پذیرفتند اما مدعی شدند قصد قتل کودک را نداشتند. زن جوان که خود پسری ۱۱ ساله به نام «طاها»دارد ،درباره ماجرای فرزند خواندگی مهسا گفت:با آن که خودم یک فرزند داشتم اما دیگر باردارنمی شدم ودلم می خواست تا فرزند دیگری هم داشته باشم. این بود که موضوع را با شوهرم درمیان گذاشتم وقرارشد کودکی را به فرزند خواندگی بپذیریم.

با این انگیزه به بهزیستی کاشمررفتیم که یکی ازکارکنان بهزیستی شرایط وجزئیات فرزند خواندگی را برایم بازگو کرد و گفت:پس ازطی یک سری مراحل قانونی می توانید کودکی را ازبهزیستی تحویل بگیرید. سپس مرا به کارشناسان دیگری معرفی کردند و درنهایت با تکمیل مدارک نزد خانم «م»رفتم. او به من گفت:مبلغ ۱۰۰هزارتومان دریافت می کنم و برای بازدید ازمحل زندگی و اوضاع و شرایط شما نمی آیم. آن کارشناس فقط ازمن درباره جزئیات محل سکونتم مانند این که چنداتاق داریم و چندفرش و برخی موضوعات دیگر را پرسید و دررایانه ثبت کرد وفرم بازرسی را به دستم داد. او سپس به من گفت: اگر خانم «ش» ازشما سوال کرد به دروغ بگویید من محل را بازرسی کرده ام!!…

بالاخره بعد از طی برخی مراحل اداری مرا به مشهد فرستادند تا مدارک را به مسئول دیگری بدهم! در مشهد هم به من گفتند چون شما دارای فرزند هستید،نوزاد بی سرپرست به شما نمی دهیم و باید کودک بالای ۵-۶سال را به فرزند خواندگی قبول کنید.

خلاصه با گذشت حدود ۲ ماه از این ماجرا ،روزی از بهزیستی با من تماس گرفتند که پسر بچه ۵ساله ای که مشکل خونی هم دارد را درطرقبه ملاقات کنیم. بدین ترتیب پس از حدود ۵ جلسه ملاقات من و شوهرم با «مهدیار»او را تحویل گرفتیم. ولی کارکنان بهزیستی به ما گفتندکه «مهدیار»خواهر ۱۱ساله ای هم دربهزیستی گناباد دارد و اگر شما توانایی نگهداری دوکودک را دارید ،می توانید خواهر او را نیز به فرزند خواندگی بپذیرید.

البته من موافق نبودم چرا که فقط می توانستم با پسرها ارتباط برقرارکنم ولی شوهرم اصرارداشت که «مهسا»را هم قبول کنیم تا خواهر وبرادر ازیکدیگرجدا نشوند! درنهایت با هماهنگی های لازم،آن دختر را هم به خانه آوردیم ولی اختلافات من و شوهرم از همان روزهای اول آمدن «مهسا»شروع شد چرا که شوهرم او را وادار می کرد تا به خودش برسد! آرایش کند و لباس های خوب بپوشد! به همین خاطر هم من خیلی حساس شدم به طوری که با رفتارهای شوهرم و روابط او با «مهسا»زجرمی کشیدم .حسادت زنانه درهمه وجودم رخنه کرده بود ونسبت به شوهرم سوءظن داشتم.

این بود که تصمیم گرفتم فقط«مهدیار»را نگه دارم چرا که «مهسا»داشت زندگی ام را خراب می کرد اگرچه پسربچه هم با ما مشکل داشت و شوهرم او را کتک می زد ولی من «مهسا»را تحمل نمی کردم. بنابراین به بهزیستی رفتم تا آن دختر را تحویل بدهم که بازهم مرا به مشهد فرستادند ولی یکی ازکارکنان بهزیستی به من گفت: اگرعرضه نگهداری کودک را نداشتید چرا او را به فرزند خواندگی پذیرفتید حالا هم باید بعد از اتمام ۶ ماه دوران آزمایشی بیایید! او به اصرارهای من توجهی نکرد و گفت:حتی اگر بمیرد هم فرزند خودت است و «مهسا»را از من تحویل نگرفتند! ازآن روز به بعد رفتارهای «مهسا»بدتر شد تا حدی که با من لج بازی می کرد و حرف های زشتی برزبان می آورد تا این که روز قبل از حادثه او جمله بسیارزننده ای را گفت که من ناراحت شدم و با سیلی وشیلنگ ،او را کتک زدم.

بعدازظهر وقتی شوهرم به خانه آمد موضوع را با اودرمیان گذاشتم ،ولی شوهرم طرف «مهسا»را گرفت که من بازهم عصبانی شدم و به همین خاطر دو نفری با چوب وشیلنگ و مشت ولگد «مهسا»را کتک زدیم به گونه ای که پسرم طاها دلش سوخت و جلوی مرا گرفت که او را رها کنم! بعد ازاین ماجرا من «طاها»را برای شست وشو به حمام بردم ولی وقتی از حمام بیرون آمدم بازهم «مهسا»را دروضعیت درازکش دیدم ، این درحالی بود که شوهرم نیز درآن سوی راهرو مشغول پوشیدن کفش هایش بود.دوباره سوءظن به سراغم آمد و چندلگد به مهسا زدم و او را به گونه ای هل دادم که پشت سرش به دیوار خورد ولی خونی نشد. بعد هم یک سیلی به شوهرم نواختم و فریاد زدم«من دیگردراین زندگی نمی مانم! باید طلاقم بدهی!»

درهمین حال شوهرم برای خرید نان از خانه بیرون رفت و من هم «مهسا»را به داخل دالان بردم و به او گفتم تا وقتی معذرت خواهی نکنی ،حق آمدن به خانه را نداری؟با این وجود ساعت حدود ده ونیم شب وقتی برای سرویس بهداشتی ازخانه خارج شدم هنوز«مهسا»داخل دالان نشسته بود و با انگشتان خودش بازی می کرد. من هم دررا بستم و به داخل خانه رفتم چرا که درحیاط قفل بود و درخانه هم از بیرون باز نمی شد!

خلاصه شب خوابیدیم ،ساعت ۶ صبح روزبعد که از خواب بیدار شدم و به بیرون رفتم ، مهسا را دیدم که به پهلو روی زمین افتاده است. هرچه تکانش دادم صدایی نشنیدم. بدنش گرم بود ولی صورتش یخ زده بود . شوهرم بلافاصله قابلمه آب گرم را آورد و روی صورتش ریخت اما فایده ای نداشت. او از شدت سرما لباس زیرخودش  را خیس کرده بود که من لباس هایش را تعویض کردم و شوهرم نیز با اورژانس تماس گرفت که دیگردیر شده بود اما من قصد کشتن اورا نداشتم.

«جواد-الف» دیگر متهم این پرونده جنایی نیزگفت:وقتی از سرکار به خانه آمدم «مهسا»را با بینی خون آلود دیدم و به او غذا دادم و خودم رفتم که قلیان بکشم! حدود ساعت ۶شب بود که همسرم گفت:«مهسا» را بیرون کن! ولی من قبول نکردم  وبرای کبوتر بازی به پشت بام رفتم. زمانی که دوباره به خانه آمدم همسرم را درحال کتک زدن مهسا دیدم که با چوب روی سینه اش فشارمی داد.

من آن ها را جدا کردم ویک مشت به پشت مهسا زدم و او را هل دادم بعد هم اورا به داخل راهرو(دالان) بردیم. من برای خرید نان بیرون رفتم اما همسرم اجازه نداد مهسا به خانه برگردد! که صبح هنگام متوجه شدیم او یخ زده است. با این وجود من قتل را قبول ندارم،ولی کتک کاری او و برادرش «مهدیار»را می پذیرم چرا که برادر او هم مارا اذیت می کرد به همین خاطر هم یک بار با قابلمه داغ پشت او را سوزاندم ویک بار هم دستش را شکستم اما عمدی نبود و تنها برای تنبیه و ادب کردن اورا می زدم! همسرم نیزیک بار با زغال داغ «مهسا»را سوزانده بود.

با تکمیل تحقیقات دردادسرای عمومی وانقلاب کاشمر ،این پرونده جنایی با توجه به اهمیت و حساسیت آن به شعبه پنجم دادگاه کیفری یک خراسان رضوی ارسال شد و زیر نظر قضات با تجربه دادگاه مورد رسیدگی دقیق قرارگرفت.

طولی نکشید که جلسات دادگاه به ریاست قاضی محمدشجاع پورفدکی و مستشاری قاضی امید عابدینی درمشهد برگزار شد و زوج جوان دربرابر میزعدالت قرارگرفتند اگرچه آن ها درجلسات دادگاه نیز مدعی شدند قصد قتل «مهسا»را نداشتند اما به صراحت کتک کاری وایراد ضرب و جرح را پذیرفتند.

خیلی زود قضات برجسته دادگاه وارد شور شدند و با توجه به اقاریر متهمان،نظریه پزشکی قانونی و دیگر دلایل و مستندات دقیق پرونده، به قصاص نفس و پرداخت دیه رای دادند اما رای صادره از سوی دادگاه ، مورد اعتراض وکلای متهمان قرارگرفت و این پرونده جنایی به شعبه اول دیوان عالی کشور ارسال شد.

قضات سپید موی دیوان عالی نیز پس از بررسی دقیق این پرونده جنایی،استدلال های بی نقص دادگاه را پذیرفتند و با رد استنادات وکلای مدافع،به رای شعبه پنجم دادگاه کیفری یک خراسان رضوی مهرتایید زدند . این درحالی است که پرونده دیگری درباره تخلفات و سهل انگاری های برخی از مدیران وکارکنان بهزیستی نیزدردستگاه قضایی تشکیل شد و در دادگاه کیفری۲مورد واکاوی وکنکاش های تخصصی قرارگرفت که به زودی رای قضات دادگاه درباره اتهامات کارکنان بهزیستی صادرخواهد شد.

تصویر خبرنگار: مهدی چراغی سردبیرارشد
خبرنگار: مهدی چراغی سردبیرارشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو