۲۲:۰۹

۱۴۰۵/۰۸/۱۳

سایت آماده خبری

۲۲:۰۹

۱۴۰۵/۰۸/۱۳

پایگاه خبری آوای پورسینا

روایت تکان دهنده مادر یکی از شهدای دانش‌آموز میناب از آخرین خداحافظی

به گزارش خبرنگار نگین حاشیه،

فریبا بسطام، مادر شهیده رها زارعی از خانواده بزرگ نظام سلامت است، با بغض می‌گوید پنج سال انتظار کشید تا خداوند رهای زیبا را با چشم‌های قشنگش به او هدیه داد؛ دختری که بزرگ شدنش را به دلیل شیفت‌های کاری و دوری‌های ناخواسته، آن‌طور که آرزو داشت، ندید.

وی با اشاره به شب پیش از روز فاجعه و جنایت امریکایی صهیونی می‌گوید: شب قبل از حادثه شیفت بودم. ساعت هفت شب از رها خداحافظی کردم تا به سر کار بروم. مثل همیشه یک خداحافظی معمولی بود؛ حتی بچه‌ام را در آغوش نگرفتم. فقط گفتم مامان، من می‌روم و فردا برمی‌گردم.

او ادامه می‌دهد: همسرم هر روز صبح رها را به مدرسه می‌برد. رها طبق روال همیشه صدقه می‌داد و قرآن را می‌بوسید. آن روز صبح دخترم  را ندیدم. بعد از اینکه از سر کار آمدم، در خانه استراحت کردم تا اینکه ساعت ۱۱:۲۰ گوشی‌ام زنگ خورد.

مادر شهیده رها زارعی می‌گوید: معلم رها تماس گرفته بود، اما هیچ صدایی به من نمی‌رسید؛ تماس قطع شد و وقتی دوباره تماس گرفتم، گوشی از دسترس خارج بود.

مادر این دانش آموز شهید میناب با یادآوری لحظات حمله به مدرسه می‌گوید: فکر کردم زلزله شده است. همسایه‌ها گفتند مدرسه را زده‌اند.

او که با شنیدن خبر حمله به مدرسه، خود را به محل حادثه رسانده بود، گریه کنان ادامه می‌دهد: وقتی می‌خواستم از راهروی سمت پسرها وارد مدرسه شوم، حرارت آن‌قدر زیاد بود که مرا به عقب پرت کرد. مدام «یا حسین » می‌گفتم و از او می‌خواستم بچه‌ام را نجات دهد.

او با اشاره به تلاش‌هایش برای یافتن دخترش در بیمارستان می‌گوید: واقعاً نمی‌فهمیدم رهای من رفته و شهید شده است. همکارانم در سیریک تماس گرفتند و گفتند مجروحان در بیمارستان هستند. به بیمارستان رفتم و تمام کاورها را باز کردم و بخش‌ها را دانه‌به‌دانه گشتم تا ببینم رها آنجاست یا نه؛ اما رها نبود.

بسطام با نفس گرفته ادامه می‌دهد: به سردخانه رفتم و تمام کشوها را بیرون کشیدم. در هر کشو و هر کاور، دو جسد از بچه‌ها بود. من فقط کفش‌ها و لباسها را نگاه می‌کردم تا ببینم رها آن روز صبح کفش سفید و شلوار ورزشی سبز پوشیده بود یا نه.

او می‌گوید: رها نبود و خوشحال بودم. با خودم گفتم پس رهای من زنده است. مرا به خانه بردند و گفتند در خانه بمان تا خبرت کنیم. ساعت پنج بعدازظهر به من خبر دادند که پیکر رها را پیدا کرده‌اند.


مادر شهیده رها زارعی با اشاره به آخرین خداحافظی با دخترش می‌گوید: شاید همه مادران آن صبح با بچه‌هایشان خداحافظی کردند، دست بچه‌هایشان را بوسیدند، موهای دخترشان را شانه کردند و بند کفش بچه‌شان را بستند؛ اما من آن صبح رها را ندیدم تا ساعت پنج عصر که پیکر بچه‌ام را در کانتینر دیدم.

این تنها روایت یک مادر داغدار نیست؛ صدای مظلومیت نسلی است که حق زندگی، آموختن و ساختن آینده از آن‌ها سلب شد.

روایت روزیست که کلاس‌های درس در «مدرسه شجره طیبه میناب» به خون کشیده شدند و داغی بر دل تاریخ این سرزمین گذاشت.

​روایت تکان دهنده مادریست که جگرگوشه‌اش را با دست‌های خودش راهی مدرسه کرد، اما ساعت‌ها بعد، به جای آغوش فرزند، تنها با کفش‌ها و لباس‌های خونی‌اش در سردخانه روبه‌رو شد…

​در روز دانش‌آموز، یاد تمام دانش‌آموزان شهید این سرزمین را گرامی میداریم.

تصویر خبرنگار: مهدی چراغی سردبیرارشد
خبرنگار: مهدی چراغی سردبیرارشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو